
امروزباز دلم هواي نوشتن کرده است نوشتن از زيباترين لحظه ي زندگي
زيباترين لحظه ،لحظه اي است که ببيني در دل يک کويري بي آب و علف جوانه اي سر از خاک بلندکرده و به خورشيد و آسمان و ابرها سلام مي کند… زيباترين لحظه لحظه اي است که صداي زوزه باد بر دل کوهسار مي پيچد و گويي بُغضي راه گلويش را بسته است و خود را به کوهساري زند تا اشکانش جاري شود واز شرّ بُغض آزاد شود .
زيباترين لحظه لحظه اي است که در نااميد ترين لحظه زندگيت خورشيد اميد بر دلت بتابد و جوانه اميد از دلت برويَد. زيباترين لحظه آن لحظه اي است که حس کني خدا در همين نزديکي هاست... درسايه سار درختان سر به فلک کشيده کاج در ميان گلهاي رنگ رنگ باغچه در ميان صداي زوزه باد و رعدو برق آسمان و گريه ابر بر زمين خدا اينجاست کمي دقت کنيد
حضورش رادربين بوته هاي سبز بهار
احساس خواهيد کرد.

عکس خدا در اشک عاشق
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود که به خدا گفته بود.
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي که خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال کلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ کلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يک قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتي که قطره از چشم عاشق چکيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون که عکس من در اشک عاشق است.

سالها رفت وهنوز
يک نفر نيست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها مي خواهي
صبح تا نيمه شب منتظري
همه جا مي نگري
گاه با ماه سخن مي گويي
گاه با رهگذران
خبر گمشده اي مي جويي
راستي گمشده ات کيست؟کجاست؟
صدفي در دريا است؟
نوري از روزنه فرداهاست
يا خدايي است که از روز ازل پنهان است؟
