آرزو بازي - ياس سفيد



  + آرزو بازي

 



آرزو....تو ذهن همه ي ما آرزو يعني يه چيزِ دست نيافتني، آرزوهايي که داشتيم و بهشون نرسيديم و آرزوهايي که الانم مي کنيم ، با همين فکرِ...."دست نيافتني". اصلا وقتي بِهمون ميگن قشنگترين آرزوت چي بوده و تا حالا بهش رسيدي ؟! با يه اندوهي که سعي مي کنيم دلتنگي از گذشته  نشونش بديم، ميگيم چي؟ آره هموني که هممون مي گيم"نههههههههههه" ولي ميدوني چيش خوبه؟!! اون اميدي که تا آخرين روزِ زندگيت تو دلِ کوچيکت براي رسيدن بهش داري...فک ميکنم اين قشنگترين چيزِ وجود آرزوست...نميدونم!!!شايد اگه بهش برسي ديگه آرزو نيس...وقتي کوچولوتربوديم اصلا همچين فکري از نهايت آرزو نداشتيم...اونا چشاشونو مي بندن و آرزو مي کنن...تمامِ وجودشونو بکار مي برن تا قشنگترين آرزوشونو بگن...الان اگه تو هم چشاتو ببندي مي توني قشنگترين آرزوتو بگي؟!


بياين قانونِ تلخ آرزوها رو بشکونيم...بياين باز چشامونو ببنديم و قشنگترين آرزوهامونو با تمام وجود به دلمون بگيم، ولي اين بار فقط اميدوار نباشيم که ميرسيم....بلکه بايد مطمئن باشي که بهش ميرسي...


همه ي اينارو گفتم تا برسم به اينکه بهتون بگم ،چند روز پيش دعوت شدم به آرزو بازي(دعوت نامه اينجاس).تا قبل از اين دعوت نامه اصلا به آرزوهام فک نکرده بودم...به اينکه اصلا تا حالا به هيچ کدومشون رسيدم!!!هنوزم اون آرزو رو دارم...هنوزم بهش اميد دارم؟!فک کردن بهشون تو اين چند روز قشنگ بود.


  


 قانونِ بازي اينه که بايد 5 تا از آرزوهاتو بگي...پس گوش کنين:



 وقتي 7 و8 سالم بود آرزو داشتم که خيلي زود بزرگ شم.دنياي آدم بزرگا واسم قشنگ بود .اصلا همش تو جمع آدم بزرگا ميچرخيدم.يادمه هميشه دختر دايي مو که 3 ماه از من بزرگتر بود و الان 2 سالِ که رفته قاطي مرغا و من هنوز با بروبکسِ جوجه مي چرخم) نصيحت مي کردم که اين کارو بکن اون کارو نکن(چه عقل کلي ميدونستم خودمو!!)...حالا به اون سني که دوست داشتم رسيدم...پس به آرزوم رسيدم پس خدايا دستت مرسي که گذاشتي تا الان مهمون اين دنيات باشم و با سني که آرزوشو داشتم زندگي کنم...فقط همين




هميشه آرزو داشتم که يه آرشيتکت بشم تا خونه ي عزيزمو قشنگتر از اوني که هست بسازم تا 6 روز اول عيد که 5 تا خاله هام با 2 تا دايي هام اونجان زيباترين روزامون باشه با يه باغ پر از گوجه سبز و گيلاس...ولي الان خونه ي عزيزم هيچ تغييري نکرده و هنوزم با يه نمه بارون بوي عاشقونه ي کاهگل ديوار باغو ميتوني بشنوي ...باغشم پر شده از درخت انار و انجير . 



آرزو داشتم و دارم تا زودتر خاله بشم...ولي اين زودتر هنوز نيومده ولي مياد...همين نزديکي هاست 



آرزو دارم تا  همه ي آرزوهاي مامان و بابايي رو که به خاطرِ من، بيخيالِ خيلي هاش شدن يه روزي تو همين نزديکيا واقعي شون کنم...شايد اينجوري بتونم يه کوچولو جبران کنم




و آرزوي آخر اينکه اون خوشبختي رو که دوست دارم، بيشتر از هميشه حس کنم، از الان تا هر وقت که بوي بارون و ميشنوم.



ممممم...تموم شد؟!! يکيش موند. نه ديگه اون آرزو و نميشه گفت ....آدم بيجنبه زياد مياد اينجا .البته بلا نسبت شما دوستاي عزيزو نازنينم...پس آخري و بيخيل


 



خوب بازي من هم تموم شد و خيلي ها تو اين بازي با من شريک بودن وهستن. ولي الان که از بالا دارم نيگا ميکنم همشون دست يافتنين...به راحتي


حالا من فقط يکي و بايد دعوت کنم اينجا ،اونم اگه گفتين کيه؟!!!


ممممممم.....شازده کوچولوي ما....پس ما منتظريم  (هر چند که من خيال مي کنم که بزرگترين آرزوتو مي دونم و هميشه واسه رسيدنت دعا ميکنم ولي باز دوست دارم همشو بدونم و بشنوم)


 



?يکشنبه 2 ارديبهشت 1386  | ساعت 10:57 عصر | نویسنده:: مرضيه | نظرات ديگران ( نظر)