با تو که نمي‌شناسمت ... ! - ياس سفيد



  + با تو که نمي‌شناسمت ... !



مي‌ترسم.. .
 
مي‌ترسم؛ نه از تعقيب سايه و سنگ ،
 
نه از شب‌هاي بي‌مهتاب و زوزه‌ي گرگ ،
 
از آدم‌ها... از آدم‌ها مي‌ترسم .
 
از آن‌که با من مي‌نشيند و برمي‌خيزد .
 
از آن‌که هر صبح به سلامي و لبخندي پاسخم مي‌گويد .
 
از دوست‌نمايان ...
 
از آن‌که دوست مي‌نمايد مي‌ترسم .
 
از همانان‌که  ــ به قول فروغ ــ  مرا مي‌بوسند و طناب دار مرا مي‌بافند ...
 
سال‌هاست که مي‌ترسم.
 
از آدم‌ها مي‌ترسم و مي‌گريزم به خلوت.
 
به خلوتِ خالي از چشم
 
مي‌گريزم و مي‌ترسم از چشم‌هايي که خلوتم را مي‌پايند … 
 
مي‌گويند هر کاري عقوبتي دارد ؛
 
عقوبت ريختن آبروي ديگران، عقوبت تمسخر، تحقير و عقوبت شکستن دل .
 
تو بگو ... بگو من مبتلاي کدام عقوبتم ؟
 
کاش در زمان پيامبري مي‌زيستم ، از ترس‌هايم مي‌پرسيدم و از عقوبت‌کشيدنم.
 
کاش ناگاه از جايي الهامم مي‌شد که اين درد که مي‌کشم از کجاست !
 -
فکر کن حالا ! حتماً گناهي کرده‌اي، توبه کن از گناهانت!
 
من فکر مي‌کردم با خودم ... من گناه نکرده بودم
 
خداي من مثل خداي آنها سخت‌گير نبود که از من کارهاي سخت بخواهد
 
مادرم هميشه مي‌گويد : هر چه به ما مي‌رسد، هر چه به ما مي‌دهند، هرچه که مي‌گويند سرنوشت ماست،


 همه را يک روزي، يک جايي از ما پرسيده‌اند و بله‌اش را گرفته‌اند.
 
از من هم پرسيده‌اند ؟
 
يادم نمي‌آيد ... !
 
و اين شايد معني همان تقدير است که هيچ ‌وقت نفهميدمش.
  ......
 
من مي‌ترسم از اين همه  دروغ ... از تزوير .
 
مي‌ترسم از متنعّم بي‌درد که نفَس از گرما مي‌آورد و لب به نصيحت و شماتت مي‌گشايد.
 
حتي از تو...
 
راستي اي چشم‌هاي ناآشنا ! تو که ترس‌هايم را مي‌خواني... تو کيستي؟
 
کيستي اي چشم‌هاي پنهان ؟
 
از تو هم مي‌ترسم .
 
اما گاهي مي‌خواهم به تو بگويم.
 
همه‌ي ترس‌هايم را بريزم جلوي ديدگانت تا بخواني.
 
شايد دست‌هايت را گشودي...
 
شايد به پيامي و کلامي مرا نوازيدي.
 
اي مخاطب ناآشنا !
 
شايد دست‌هايت را برايم به سوي آسمان بلند کردي و ستاره‌اي چيدي .
 
ستاره را در کلامي بگذار و برايم بفرست...



هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود
هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند
اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟
!



?پنجشنبه 19 بهمن 1385  | ساعت 2:38 عصر | نویسنده:: مرضيه | نظرات ديگران ( نظر)