همه را يک روزي، يک جايي از ما پرسيدهاند و بلهاش را گرفتهاند.
از من هم پرسيدهاند ؟
يادم نميآيد ... !
و اين شايد معني همان تقدير است که هيچ وقت نفهميدمش.
......
من ميترسم از اين همه دروغ ... از تزوير .
ميترسم از متنعّم بيدرد که نفَس از گرما ميآورد و لب به نصيحت و شماتت ميگشايد.
حتي از تو...
راستي اي چشمهاي ناآشنا ! تو که ترسهايم را ميخواني... تو کيستي؟
کيستي اي چشمهاي پنهان ؟
از تو هم ميترسم .
اما گاهي ميخواهم به تو بگويم.
همهي ترسهايم را بريزم جلوي ديدگانت تا بخواني.
شايد دستهايت را گشودي...
شايد به پيامي و کلامي مرا نوازيدي.
اي مخاطب ناآشنا !
شايد دستهايت را برايم به سوي آسمان بلند کردي و ستارهاي چيدي .
ستاره را در کلامي بگذار و برايم بفرست...

هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود
هر لحظه دردي سر بر ميدارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميکند
اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟!